خرید بک لینک
یکی از بچه هام تصادف کرده. از اون بچه های آرومی که به ندرت سر کلاس توجه رو جلب می کنن و وقتی بچه ها بهم خبر دادن، از این که چهره ش درست یادم نمیومد، یه جورایی عذاب وجدان گرفتم. جمعه رو قرار شد اگه ترخیص نشده بود بریم بیمارستان دیدنش. تو راه یه عروسک اسمورف براش گرفتم که به نظر خودم خیلی بامزه اومد. اینا هنوز تو اوایل دهه ی بیستن و فکر نکنم عروسک هدیه ی بدی باشه. از طرفی دلم میخواست اون خاطره ی غمگین بیمارستان رفتنا و استرسی که همراهش بود رو برای خودم کمرنگ کنم و مثلا وانمود کنم که بیمارستان جای ترسناکی نیست...پ.ن: به خودم قول دادم به تک تک بچه هام بیشتر توجه کنم و نذارم شیطونترها، حواس منو از ساکت ترها پرت کنن.پ.ن۲: بیریخت داره با دقت ناخنای پامو لاک میزنه. یه راه جدید پیدا کردم برای اینکه سرشو از توی گوشیش در بیاره، یه ضرب المثل من درآوردی هست که میگه آدم هرچیو دوست داره باید تلاش کنه و به دستش بیاره...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 20:18

دلم میخواستت... دلم میخواستت و دور بودی... انگار تو اون لحظه تنها چیزی ک لازم داشتم بغل تو بود... دستای تو ک دورم حلقه شده باشه... و صدای نفس هات... هیچی، هیچی نمی تونست آرومم کنه به جز همون آغوشی ک کم داشتم... رفته بودم توی دستشویی، پشت سر هم به صورتم آب سرد می پاشیدم تا جلوی هق هق گریه کردنم و بگیره. لحظه هام رو دور کند افتاده بود و تازه عصر کلاس هم داشتم.انگار تازه میفهمیدم کجای زندگیمی... که چقدر تحمل همه چیزو آسون می کنی... ک چقدر اون صدا و اون دستا آرامش منن... بهت نگفتم چی شده، زنگت و جواب ندادم؛ ولی بی هیچ منطقی انتظار داشتم از روی اس ام اس بی سر و تهم بفهمی چقدر بهت احتیاج دارم... وقتی تو اوج ناامیدی از اومدنت، دیدم تکیه دادی به دیوار دانشگاه و منتظری تا برسم، دیگه نتونستم اون صورتک مصنوعی رو روی صورتم نگه دارم، مثل بچه ای که درست لحظه ای که فکر میکنه گم شده یه دفعه مادرش رو توی جمعیت می بینه، توی آغوشت فرو رفتم و زیر گریه زدم. تو آروم گفتی: نکن دیوونه. بچه هات می بینن. ولی اون لحظه هیچی مهم نبود جز این که اومده بودی. ک منو تو اون حال تنها نذاشته بودی. ک اون ترس همیشگیم از تنهایی رو آروم با سرانگشتات پس میزدی. تو ماشین، از تمام حرفات، فقط اینو یادم موند که میگفتی اینم از سر میگذرونیم. همه ی حواسم به صدای قلبت زیر گوشم و حرکت انگشتات توی موهام بود. اشکام تموم شده بودن و امید از اون دورهای دور، مثل خورشید از پشت ابر بیرون میومد.پ.ن: زمان می بره تا آدم با اتفاقای بد زندگیش کنار بیاد... ولی ما کنار همیم مگه نه؟ وقتی دستامون تو دست همه، حس میکنم از پس همه چی برمیام...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 18:34

صبحا معمولا این منم ک اول بهش اس میدم چون سرش شلوغه و یاد من نمی افته

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 18:34

دیروز بیریخت تمرین عصرش رو کنسل کرده بود و ساعت دو اومد شرکت دنبالم تا بریم خونه ی باباش اینا. وقتی رسیدیم دیدیم مراسم فرش شویی دارن. ما هم زود لباسامونو عوض کردیم و پاچه ها رو زدیم بالا که بریم کمک. انقد پا زدن تو کف و آب پاشیدن به همدیگه بهمون چسبید که نرگسی ام وقتی از سرکار اومد، سریع اومد کمک خخخخ. تا غروب انقد به هم آب پاشیده بودیم که مجبور شدیم کل لباسامونو عوض کنیم ولی باتریم تا یک هفته شارژ شد

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 15:48

صفحه بندی